|
زن
ايراني؛
و
نظريه
هاي
فمنيستي:
گفت
و گو
با
مريم
خراساني
|
خانم
خراساني!
به
عنوان
اولين
پرسش
مي
خواهيم
بدانيم
که
شما
رابطه
تئوري
و
عمل
را
در
جنبش
زنان
ايران
چگونه
مي
بينيد؟
اين
سئوال
از
آن
جا
به
ذهن
مي
رسد
که
گاهي
از
خانم
هاي
فعال
در
عرصه
هاي
سياسي
و
اجتماعي
مي
شنويم
که
مي
گويند
براي
ما
صرف
فعاليت
مهم
است؛
مثلا
کار
آفريني
يا
توانمند
سازي
خودمان
و
زنان
ديگر
و
توجهي
هم
به
تئوري
هاي
فمنيستي
نداريم
و
گفته
هايي
از
اين
دست.
شما
رابطه
نظريه
و
عمل
را
در
ميان
فعالان
زنان
ايراني
چگونه
ارزيابي
مي
کنيد؟
از
دو
دهه
پيش
تاکنون
جنبش
زنان
تغيير
کرده
است.
در
دوره
اي
يک
گفتمان
مورد
پذيرش
و
عمل
بود
و در
دوراني
ديگر
گفتمان
ديگر،
ولي
هيچ
گاه
نبوده
است
که
هيچ
تئوري
براي
حرکت
وجود
نداشته
باشد.
مثلا
در
فعاليت
هاي
نيمه
اول
دهه
هفتاد،
گفتمان
فمنيسم
حقوق
برابر
خواه،
مورد
نظر
بود.
خانم
ها؛
مهرانگيزکار،
شيرين
عبادي،
گيتي
پورفاضل
و
ساير
خانم
هاي
حقوقدان
اين
گفتمان
را
گسترش
دادند
و
کتاب
ها و
مقاله
هايي
نيز
نوشته
شد.
به
عنوان
مثال
اگر
به
مجله
"زنان"
در
آن
دوران
نگاه
کنيد،
پر
از
مباحث
حقوقي
است
که
خانم
هاي
حقوقدان
به
آن
پرداخته
اند.
برابري
حقوق
و
اصلاح
در
قانون،
گفتمان
مسلط
در
نيمه
اول
دهه
هفتاد
بود.
ولي
در
نيمه
دوم
دهه
هفتاد
و
اوايل
دهه
هشتاد
که
الان
درآن
قرار
داريم،
گفتمان
هاي
ديگري
در
جنبش
ظهور
پيدا
کرده
است
و در
کنار
گفتمان
حقوق
برابر
خواه
اين
گفتمان
ها
خود
را
نشان
مي
دهند،
به
گونه
اي
که
از
سلطه
آن
گفتمان
کاسته
شده
است.
در
عين
حال
که
در
همان
نيمه
اول
دهه
هفتاد
هم
ما
در
کنار
گفتمان
حقوق
برابر
خواه
گفتمان
هاي
ديگري
داشته
ايم
که
زير
سلطه
آن
بينش
و در
سايه
قرار
داشته
اند،
ولي
تئوري
ها و
عمل
خودشان
را
دارند.
ممکن
است
به
آن
گفتمان
ها
هم
اشاره
اي
داشته
باشيد؟
مي
توان
گفت
که
اين
گفتمان
ها
بيش
تر
به
جنبش
دوم
زنان
تعلق
دارد،
مثل
تأکيد
برتفاوت
هويت
زنان
با
مردان
که
منجر
به
درخواست
هايي
مثل
حقوق
توليد
مثل
مي
شود.
در
گفتمان
حقوق
برابر
خواهي
تنها
حقوقي
که
مساوي
و
مشابه
با
حقوق
مردان
است
مورد
تقاضا
قرار
مي
گيرد،
ولي
در
گفتمان
هاي
جنبش
دوم
زنان،
حقوقي
ويژه
زنان
است.
مثل
حقوق
ويژه
جنسي،
حقوق
ويژه
توليد
مثل
همچون
حق
سقط
جنين
که
به
آن
حقوق
توليد
مثلي
مي
گوييم
يا
مثلاً
تأسيس
رشته
هاي
مطالعات
زنان
در
دانشگاه
ها
که
منجر
به
ايجاد
اين
رشته
هم
شده
است
و
الان
در
دانشگاه
علامه
طباطبايي
و
دانشگاه
تهران
اين
رشته
ها
تدريس
مي
شود،
يا
حقوق
ويژه
براي
زنان
کارگر
مثل
کاهش
سن
بازنشستگي
زنان
کارگر
و
مسايلي
از
اين
دست.
به
هر
حال
اين
گفتمان
در
نيمه
دوم
دهه
هفتاد
شکل
گرفت
و در
کنار
گفتمان
فمنيسم
حقوق
برابر
خواه
و
موازي
با
آن،
اين
گفتمان
ها
هم
وجود
داشت
که
هر
کدام
تئوري
خودشان
را
داشتند.
از
حدود
اواخر
دهه
هفتاد
اوايل
دهه
هشتاد،
نظريه
هاي
ديگري
هم
طرح
شد
که
اصطلاحا
در
ادبيات
فمينيستي
به
آن
تئوري
هاي
مربوط
به
موج
سوم
جنبش
فمنيستي
مي
گوييم،
اگر
بخواهم
خلاصه
کنم؛
با
دو
واژه
"تفاوت"
و
"تشابه"
مي
توانيم
به
آن
اشاره
کنيم
و آن
اين
است
که
در
گفتمان
تفاوت،
بررسي
مي
شود
که
زن
ها
در
گروه
بندي
هاي
مختلف،
چه
درخواست
هاي
ويژه
اي
دارند
مثلا
زنان
کارگر،
زنان
در
اقليت
هاي
قومي
کرد
و
بلوچ
و
غيره،
يا
زنان
افغان
مقيم
ايران
و
...
داراي
انديشه
هاي
گوناگون
هستند.
يا
زنان
داراي
انديشه
مارکسيستي،
يا
آنارشيستي
که
مي
توان
آن
ها
را
زير
عنوان
هاي
فمنيست
هاي
مارکسيست
يا
فمنيست
هاي
آنارشيست
يا
آنارکوفمنيست
دسته
بندي
کرد.
همين
طور
گفتمان
هاي
ديگري
كه
مربوط
به
زنان
ليبرال
است
يا
زناني
که
در
درون
گفتمان
اسلامي،
خواهان
تغيير
وضعيت
زنان
هستند
که
با
عنوان
فمنيست
هاي
اسلامي
مشخص
مي
شوند.
به
هر
حال،
زنان
در
اين
موج
سوم
به
لحاظ
انديشه،
به
لحاظ
قومي
و به
لحاظ
طبقاتي
تفکيک
مي
شوند
و
درخواست
هاي
هرگروه
مشخص
مي
شود
و
تشابه
ها و
وجوه
مشترک
اين
گروه
ها
با
هم
مورد
توجه
قرار
مي
گيرد.
ممکن
است
در
اين
باره
هم
توضيح
بفرماييد
که
آيا
اين
گفتمان
ها و
نظريه
پردازي
ها،
در
بدنه
جنبش
زنان
هم
نفوذ
و
گسترش
داشته
است
و
اصولا
آيا
در
عمل
هم
اين
گفتمان
ها
موفقيتي
داشته
اند؟
برخي
از
اصلاح
طلبان
ديني
معتقدند
که
در
ايران
اصلا
چيزي
به
نام
جنبش
زنان
وجود
ندارد
و
چون
شناختي
از
جنبش
هاي
نوين
ندارند،
با
معلومات
کلاسيک
خود
از
جنبش
ها،
معتقد
مي
شوند
که
جنبش
زنان
در
ايران
وجود
ندارد.
به
نظر
من
جنبش
زنان
در
ايران،
هم
سو
با
جنبش
هاي
جديد
پسا
مدرن
و
پسا
ساخت
گرا
داراي
عدم
تمرکز
در
خود
است
كه
اصلا
با
ويژگي
هاي
جنبش
کلاسيک
متفاوت
است.
بنابراين
اگر
درک
يا
تصويري
ذهني
از
يک
جنبش
هرمي
در
ذهن
ما
باشد،
مثلا
با
درک
سنتي
و
کلاسيک
كه
جنبش
بدنه
اي
در
پايين
دارد
و يک
سر
در
آن
بالا
وجود
خواهد
داشت
به
شکل
هرم
ترسيم
کنيم
و در
اين
هرم
قدرت،
فرض
شود
که
رهبران
و
سخن
گويان
و
تئوريسين
هاي
خاصي
وجود
دارد
و
بقيه
که
بدنه
هستند
توده
هايي
خواهند
بود
که
فقط
عمل
مي
کنند
و
بازوهاي
اجرايي
هستند،
چنين
درک
و
تصور
و
تصويري
از
جنبش
زنان
اشتباه
است.
به
لحاظ
تصويري
اگر
بخواهيم
اين
جنبش
را
ترسيم
کنيم،
اين
جنبش
شبيه
ريشه
هاي
درخت
است
يا
شبيه
شبکه
هاي
به
هم
پيوسته
در
اينترنت؛
شبکه
اي
که
در
سطح
افقي
گسترش
پيدا
مي
کند
و
اصلا
حالت
هرمي
و
عمودي
ندارد.
هيچ
جايي
از
اين
شبکه
را
پيدا
نمي
کنيد
که
نسبت
به
جاهاي
ديگر
پر
رنگ
تر
باشد.
اگر
هم
در
لحظاتي
و در
مقاطعي
کوتاه
نقاطي
در
شبکه
پررنگ
تر
شود،
کاملا
موقتي
و
گذراست.
ممکن
است
زماني
ديگر،
نقاط
ديگري
از
اين
شبکه
پررنگ
بشود.
بنابراين،
جنبش
زنان
در
ايران
رهبران
فکري
و
سخن
گويان
مشخص
و
معين
ندارد
و
همه
بر
حسب
تمايل
و
دغدغه
هاي
شخصي
خود
در
حوزه
هاي
پراتيک
و
حوزه
هاي
نظري
کار
مي
کنند
و
همگي
هم
درباره
جنبش
تحليل
دارند.
آن
تقسيم
بندي
که
در
احزاب
کلاسيک
مردانه
وجود
دارد
که
يک
عده
تحليل
مي
کنند
و
طرح
مي
ريزند
و
بقيه
بايد
اجرا
کنند،
خوشبختانه
در
جنبش
زنان
وجود
ندارد.
ما
اين
نگرش
هاي
مردانه
و
اين
گونه
سلسله
مراتب
در
ساختارهاي
مردانه
را
از
اوايل
دهه
هفتاد
نقد
کرديم.
آگاهانه
شکلي
به
جنبش
داده
ايم
که
از
اين
ساختار
هرمي
قدرت
دوري
کنيم.
ممکن
بود
که
در
اين
مقطع
بعضي
از
فمنيست
هاي
ليبرال
که
داراي
نگرش
هاي
کلاسيك
بودند،
بخواهند
آن
شکل
هرمي
و
سازمانی
را
در
جنبش
حاکم
کنند،
ولي
ما
فمنيست
هايي
که
ديدگاه
هاي
جديد
تري
داشتيم،
آن
ديدگاه
ها
را
نقد
کرديم.
سال
76
در
نشست
هاي
ادواري
منظم
که
هر
دو
ماه
يکبار
بين
هشت
گروه
از
گروه
هاي
زنان
برگزار
شد،
به
مدت
چندين
ماه
اين
موضوع
مورد
بحث
و
بررسي
قرار
گرفت
که
آيا
ما
بايد
يک
سازمان
واحد
تشکيل
بدهيم
يا
به
شکل
گروه
هاي
متعدد
متنوع
و
مختلفي
باشيم
که
در
ارتباط
با
هم
به
شکل
شبکه
اي و
شبکه
هاي
همبستگي
کار
مي
کنند
و
بالاخره
نظر
دوم
مقبول
واقع
شد.
بعضي
از
گروه
هاي
زنان
پلاتفرم
سازمان
واحد
را
مطرح
کرده
بودند
و
حتي
از
سوي
آن
ها
پلاکارد
مشخص
براي
آن
پلاتفرم
طراحي
شده
بود.
ولي
اين
نوع
پلاتفرم
مورد
نقد
واقع
شد.
براي
من
خيلي
جالب
بود
که
بعد
از
آن،
در
همان
سال
76
سفري
به
سوئد
داشتم
و در
نشستي
با
گروه
هاي
مختلف
فمنيستي
که
هم
فمنيست
هاي
سوئدي
در
آن
نشست
بودند
و هم
فمنيست
هاي
افغان،
هم
اهالي
ترکيه
و
شيلي
و
ايران
و
چند
کشور
ديگر،
در
آن
نشست
هم
وقتي
صحبت
از
تجارب
تشکيلاتي
گروه
هاي
زنان
در
کشورهاي
مختلف
شد،
من
تجربه
خودمان
را
ارايه
كردم
که
ساختار
سازمان
واحد
و
سلسله
مراتبي
را
نقد
کرده
ايم،
ديدم
که
اين
ضرورت
همزمان
در
ديگران
هم
وجود
داشته
است
و
آخرين
و
پيشرفته
ترين
درک
زنان
در
همه
کشورهاست.
در
آن
جلسه
همه
يکصدا
مي
گفتند
که
ما
هم
در
کشورهاي
خودمان
به
همين
شکل
کار
مي
کنيم.
حتي
زنان
افغان،
سوئدي
يا
زنان
ايراني
که
در
کشور
سوئد
کار
مي
کنند،
به
صورت
شبکه
اي و
افقي
کار
مي
کردند.
تعريف
شما
از
جنبش
تعريف
درستي
است؛
چون
جنبش
به
دليل
سيال
بودن
نمي
تواند
ساختار
هرمي
داشته
باشد،
ولي
در
همين
ساختار
شبکه
اي
با
توجه
به
تمرکز
بر
حل
مسأله
زنان
در
ايران
ببينيم
چه
گونه
برخورد
مي
کند؛
آيا
توانسته
است
به
دريافت
ها و
درک
تازه
اي
دست
پيدا
کند
و آن
را
منتقل
کند؟
در
يك
شبکه
بالاخره
اطلاعات
تازه
بايد
منتقل
شود.
بايد
بتوانيم
نشان
دهيم
که
در
اين
شبکه
ها
اطلاعات
چه
گونه
جريان
پيدا
مي
کند؟
اگر
درست
فهميده
باشم،
پرسش
شما
درباره
چگونگي
انتقال
آگاهي
ها
از
گروه
هايي
که
در
اين
شبکه
کار
مي
کنند
به
عموم
زنان
است
در
همه
جاي
ايران.
اما
پاسخ
اين
است
كه
اين
انتقال
آگاهي
به
شکل
کاملا
شگفت
انگيزي
انجام
گرفته
است،
بدون
اين
که
هيچ
کس،
تابه
حال
بتواند
يا
توانسته
باشد
مکانيزم
انتقال
آگاهي
را
به
درستي
و به
وضوح
نشان
دهد.
به
نظر
من،
اين
شبکه
اي
خودجوش
و
شايد
بشود
گفت
پررمز
و
راز
است.
وقتي
وارد
يک
روستا
مي
شويم،
بدون
اين
که
اصلا
بين
زنان
آن
روستا
با
مرکز
استان
يا
تهران
رابطه
اي
باشد،
مي
بينيم
درک
آن
زن
روستايي
از
حقوق
و
موقعيت
خودش
و
موقعيت
روستا
چنان
تغيير
کرده
است
که
حيرت
زده
مي
شويم
و با
خود
فکر
مي
کنيم
که
اين
انتقال
آگاهي
چگونه
با
اين
درستي
انجام
گرفته
است؟
اين
ها
که
به
اينترنت
دسترسي
ندارند،
اين
ها
که
روزنامه
نمي
خوانند،
اين
ها
که
مجله
ندارند،
پس
اين
مکانيزم
چگونه
عمل
کرده
است؟
به
خاطر
همين
است
که
مي
گويم
پر
رمز
و
راز
و
پيچيده
و
شگفت
انگيز؛
اين
يک
جريان
بسيار
گسترده
است.
حدود
دو
سال
پيش
يک
گردهم
آيي
از
NGO
هاي
زنان
در
شهريار
در
نزديکي
تهران
برگزار
شد.
در
آن
گردهم
آيي
گروه
هاي
بسياري
از
شهرستان
هاي
دور
افتاده
حتي
روستاها
كه
NGO
داشتند
و به
شهريار
آمده
بودند،
شركت
كرده
بودند.
بحث
هايي
که
آن
ها
در
آن
گردهم
آيي
طرح
مي
کردند،
نشان
مي
داد
که
اين
آگاهي
ها
تا
نقاط
دور
افتاده
ايران
نيز
رفته
است.
آيا
مي
شود
نتيجه
گرفت
که
گاهي
GO
ها
هم
مثبت
عمل
مي
کنند؟
البته
آن
ها
GO
نبودند
و
خود
را
NGO
مي
دانستند.
به
لحاظ
گفتماني
و
انديشه
اي،
اشخاصي
دولتي
در
ميان
آن
ها
نبودند،
ولي
NGO
واقعي
آن
است
که
به
لحاظ
انديشه
اي و
گفتماني
منتقد
گفتمان
مسلط
بر
دولت
باشد
که
خوب،
ما
در
ايران
نداريم،
يعني
سيطره
انديشه
اصلاح
طلبي
هنوز
هم
حتي
در
دانشگاه
ها
ديده
مي
شود،
چه
برسد
به
نقاط
دور
افتاده.
اين
که
گفتمان
هاي
ديگر
هنوز
نتوانسته
اند،
خود
را
گسترش
بدهند،
به
هر
حال
اين
يک
مسأله
اجتماعي
است.
منظورم
اين
است
که
حتي
تحت
سيطره
اين
نوع
گفتمان
هم
مي
بينيم
که
زنان
در
دورترين
نقاط
كشور،
با
حقوق
خودشان
آشنا
شده
اند
و
بحث
هايي
را
طرح
مي
کنند
که
نشان
دهنده
تغيير
مناسبات
قدرت
در
روابط
دو
جنس
است.
اين
تغيير
موازنه
قدرت
سنتي
را
در
روابط
دو
جنس
به
هم
ريخته
است
و
نظم
تازه
اي
را
جايگزين
مي
کند.
با
نگاهي
كوتاه
و
گذرا
به
بافت
و
ترکيب
خانواده
هاي
امروزي
مي
توان
متوجه
تغيير
مناسبات
قدرت
شد؛
اين
که
زن
ها و
دخترها
در
درون
خانواده
قدرت
بيش
تري
پيدا
کرده
اند
و
امر
خودشان
را
بهتر
پيش
مي
برند
و
مردها
و
پدرها
و
برادرها
چندان
هم
نمي
توانند
مثل
سابق
اعمال
قدرت
بکنند،
اين
نشان
دهنده
گسترش
آگاهي
هاي
زنانه
فمنيستي
در
ميان
خانواده
ها و
در
ميان
همه
اقشار
جامعه
است.
گفتمان
هاي
رايج
در
ايران
کدام
گفتمان
ها
هستند؟
به
نظر
من
ادبيات
فمينستي
هر
جامعه
ارتباط
با
گفتمان
هاي
رايج
در
آن
جامعه
دارد
و
اين
خاص
جامعه
ايران
نيست
بلکه
در
همه
جاي
دنيا
وجود
دارد.
حتي
در
فرانسه
يا
در
آمريکاي
شمالي
مي
بينيم
كه
گفتمان
فمنيستي
ليبرال
برگفتمان
هاي
ديگر
سلطه
دارد،
چرا
که
ليبراليزم
در
ايدئولوژي
سرمايه
داري
آن
جوامع
مسلط
است.
در
ايران
نيز
گفتمان
ليبراليزم
و
فمنيسم
ليبرال
سلطه
دارد.
از
سوي
ديگر
در
ميان
زناني
که
خودشان
را
مذهبي
نمي
دانند
يا
خود
را
سکولار
و
غير
ديني
مي
دانند
به
گفتمان
چپ و
در
دنياي
زنان
مذهبي
گفتمان
فمنيسم
اسلامي
رواج
دارد.
البته
در
همين
گفتمان
هم
فمنيسم
اسلامي
ليبرال
سلطه
دارد.
جريان
زنان
در
ايران
آن
قدر
قوي
بوده
است
که
حتي
بنيادگراها
هم
نمي
توانند
خودشان
را
از
جريان
اصلاح
طلبي
فکري
و
قانوني
در
زمينه
زنان
برکنار
تصور
کنند.
حتي
بنيادگراها
هم
ديگر
معتقدند
که
بايد
تغييراتي
به
نفع
زن
ها
در
فهم
از
دين
و
مسايل
اجتماعي
به
وجود
بيايد.
در
کنار
اين
گفتمان
ها،
فمنيست
هاي
مارکسيست
هستند
که
اين
ها
خود
دو
گروهند؛
فمنيست
هاي
مارکسيست
سنتي
يا
کلاسيک
يا
ارتدوکس
و
فمنيست
هاي
مارکسيست
جديد
که
خود
را
به
نام
چپ
نو
(New
Left)
يا
فمنيست
هاي
مارکسيست
مستقل
مي
خوانند.
در
گروه
بندي
زنان
غير
مذهبي
و
غير
ديني،
يک
نحله
ديگر
از
تفکر
را
داريم
به
اسم
فمنيست
هاي
آنارشيست
يا
آنارکو
فمنيسم.
فمنيست
هايي
که
در
زمينه
مقابله
با
راسيسم
و در
زمينه
کشف
ارزش
هاي
شرق
و زن
شرقي
کار
مي
کنند،
اين
ها
در
اين
نحله
قرار
مي
گيرند
که
شايد
به
عنوان
يک
گروه
مستقل
نتوان
از
آن
ها
ياد
کرد،
بلکه
به
عنوان
يک
نگرش
در
ميان
فمنيست
هاي
مارکسيسم
و
فمنيست
هاي
آنارشيست
جاي
مي
گيرند
و
همان
طور
كه
گفته
شد،
در
زمينه
کشف
دوباره
ارزش
هاي
زن
شرقي
کار
مي
کنند.
در
ميان
زنان
کارگر
هم
گرايش
فمنيست
هاي
سنديکاليست
و
نيز
فمنيست
هايي
جاي
مي
گيرند
که
معتقد
هستند
مسايل
زنان
کارگر
فقط
با
صنفي
گرايي
حل
نمي
شود
و
بحث
شوراها
را
طرح
مي
کنند
و به
هر
حال
در
حيطه
مبارزان
ضد
جهاني
سازي
يا
آنتي
گلوباليسم
قرار
مي
گيرند.
نقل
از
نشريه
نامه
|
|
مريم
خراساني
از دو دهه
پيش تاکنون
جنبش زنان
تغيير کرده
است. در دوره
اي يک گفتمان
مورد پذيرش و
عمل بود و در
دوراني ديگر
گفتمان ديگر
به نظر من
مکانيزم
انتقال آگاهي،
شبکه اي
خودجوش و
شايد بشود
گفت پر رمز و
راز است
|
|